The life
جمعه 1399/04/27 :: نویسنده : Mohammad H

هر که سودایِ تو دارد چه غم از هر که جهانش

نگرانِ تو چه اندیشه و بیم از دگرانش

آن پیِ مهرِ تو گیرد، که نگیرد پیِ خویشش

وان سرِ وصلِ تو دارد، که ندارد غم جانش

هر که از یار تحمل نکند ، یار مَگویش

وان که در عشق ملامت نکشد، مرد مخوانش

چون دل از دست به دَر شُد، مثل کُرّ‌ِه تُوسَن

نتوان بازگرفتن به همه شهر عَنانش

به جفایی و قفایی نرود عاشقِ صادق

مُژه بر هم نزند گر بزنی تیر و سَنانَش

خفتهِ خاکِ لَحَد را که تو ناگه به سر آیی

عجب ار بازنیاید به تنِ مُرده روانش

شرم دارد چمن از قامتِ زیبایِ بلندت

که همه عمر نبودست چنین سَروِ روانش

گفتم از ورطهِ عشقت به صبوری به درآیم

باز می بینم و دریا نه پدیدست کرانش

عهدِ ما با تو نه عهدی که تغییر بپذیرد

بوستانیست که هرگز ، نزند بادِ خزانش

چه گنه کردم و دیدی که تعلق بِبُریدی

بنده بی‌جُرم و خطایی ، نه صوابست مرانش

نرسد نالهِ سعدی به کسی در همه عالم

که نه تصدیق کند ،کز سرِ دردیست فَغانَش

گر فلاطون به حکیمی مرضِ عشق بپوشد

عاقبت پرده برافتد ز سَرِ رازِ نَهانَش

مولانا





نوع مطلب : شعر وجملات نغز، 
برچسب ها : مولانا، شعرکده، سروش پلاس، شعر و غزل،
لینک های مرتبط :
جمعه 1399/03/16 :: نویسنده : Mohammad H

ای تن‌و جان بنده‌ او ، بندِ شِکر خنده‌ او

عقل و خِرَد خیره او ، دل شکرآکنده او

چیست مرادِ سرِ ما ساغرِ مردافکن او

چیست مرادِ دلِ ما دولتِ پاینده او

چرخِ معلّق چِه بُود کُهنه‌ترین خیمه او

رستم و حمزه کِی بُود کشته و افکنده او

چون سوی مُردار رَود ، زنده شود مُرد بِدو

چون سوی درویش رَود برق زند ژِنده او

هیچ نرفت و نروَد از دل من صورت او

هیچ نَبود و نبوَد همسر و ماننده او

مُلکِ‌جهان چیست که تا او به جهان فَخر کند

فخر جهان راست که او هست خداونده او

ای خُنَک‌آن‌دل که تویی غصه و اندیشه او

ای خُنَک‌آن ره که تویی باج سِتاننده او

عشق بُود دلبر ما نقش نباشد بَرِ ما

صورت و نقشی چه بُود با دلِ زاینده او

گفت برانم پس‌از این، من مَگسان را زِ شکر

خوش مگسی را که تویی، مانع و راننده او

نقش فلک دُزد بُود، کیسه نگهدار از او

دام بُود دانه او مُرده بُوَد زنده او

بس کن‌اگرچه که سخن، سهل نماید همه را

در دو هزاران نبُوَد یک کسِ داننده او


#مولانا


ما را در پیام رسان ایرانی سروش پلاس دنبال کنید
https://sapp.ir/life_m23





نوع مطلب : شعر وجملات نغز، 
برچسب ها : مولانا ، شعر، شعرکده، سروش پلاس، هیچ، او،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 1398/03/14 :: نویسنده : Mohammad H

بگذشت مه روزه عید آمد و عید آمد

بگذشت شب هجران معشوق پدید آمد

آن صبح چو صادق شد عذرای تو وامق شد

معشوق تو عاشق شد شیخ تو مرید آمد

شد جنگ و نظر آمد شد زهر و شکر آمد

شد سنگ و گهر آمد شد قفل و کلید آمد

جان از تن آلوده هم پاک به پاکی رفت

هر چند چو خورشیدی بر پاک و پلید آمد

از لذت جام تو دل ماند به دام تو

جان نیز چو واقف شد او نیز دوید آمد

بس توبه شایسته بر سنگ تو بشکسته

بس زاهد و بس عابد کو خرقه درید آمد

باغ از دی نامحرم سه ماه نمی‌زد دم

بر بوی بهار تو از غیب دمید آمد

مولانا


ما را در پیام رسان ایرانی سروش پلاس دنبال کنید

https://sapp.ir/life_m23





نوع مطلب : شعر وجملات نغز، 
برچسب ها : شعر، عید فطر مبارک، مولانا، کانال شعرکده در سروش، https://sapp.ir/LIFE_M23 کانال شعرکده در سروش، پیام رسان ایرانی سروش پلاس،
لینک های مرتبط :
جمعه 1395/05/8 :: نویسنده : Mohammad H
شاعر سارافلاح (خزان)

ما خانه بدوشیم و جهان خانه ما نیست

درحلقه مانیست هر آنکس که چو ما نیست

مازاده دردیم و ره عشق بپوییم

در دیر خرابات به کس حکم بقا نیست

ما رند و نظرباز و حریفیم به عالم

جز دوست به کس خون نظرباز روا نیست

مجروح زعشقیم و از آن شاد روانیم

اندر مرض عشق بجز عشق دوا نیست

همبستر ما بود زمانی غم عالم

امروز بجز عشق کسی در بر ما نیست

رسوای جهانیم و بگوییم به فریاد

عمرش به فنا بود هر آنکس که چو ما نیست

جز راه نظر راه به مقصد نشناسیم

در مذهب ما کفر بجز جور و جفا نیست

ما سر به ادب بر سر سجاده گذاریم

ازحلقه جدا گشت کسی را که حیا نیست

محصول نظر بر طلب دوست گذاریم

اندر سر ما جز طلب دوست هوا نیست

ما رنگ غم از چهره مردم بزداییم

خنداندن وهم خدمت بر خلق خطا نیست

ما بنده عشقیم و مسلمان به خداییم

تسلیم به اوییم و نگوییم چرا هست و چرا نیست

سارا فلاح # خزان
@life_m23ما را در تلگرام دنبال کنید telegram.me/life_m23



نوع مطلب : شعر وجملات نغز، 
برچسب ها : مولانا، شعر، ما خانه بدوشیم و جهان خانه ما نیست، کجروح زعشقیم،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 1394/09/1 :: نویسنده : Mohammad H

موری بر کاغذ میرفت ، نوشتن  قلم دید

مورکی بر کاغذی دید او قلم

              گفت با مور دگر این راز هم

 که عجایب نقشها آن کلک کرد

               هم‌چو ریحان و چو سوسن‌زار و ورد

 مورچگانی بر كاغذ افتاده بودند ، و نقاشی بر كاغذ نقش های زیبایی میکشید..

 مورچگان هر کدام هنر قلمزنی را از جایی می دانستند ، یکی میگفت : این هنر از قلم است و دیگری از انگشت میدانست. آن یکی که تیز بین تر بود میگفت این هنر از بازو و بدن است و همچنان این بحثها ادامه داشت.

 بزرگ موران گفت : این نقوش از این اعضا و صورتها نیست ، مگر نمی بینید با غلبه خواب یا مرگ ، دیگر نقشی نتوانند كرد. گرچه انگشت و دست و بدن هنوز موجود است.       این نقشها از عقل است.

صورت آمد چون لباس و چون عصا

               جز به عقل و جان نجنبد نقشها

 ولی آن مورچه فیلسوف و خردمند هنوز بی خبر بود كه اصل بر فیض مدام و عنایت خداوند است .

 چه اگر عنایت دم به دم حضرت حق شامل مخلوقات نمی شد عقل ،  ابلهی بیش جلوه نمیکرد.

بی‌خبر بود او که آن عقل و فواد

             بی ز تقلیب خدا باشد جماد

 یک زمان از وی عنایت بر کند

             عقل زیرک ابلهی ها می‌کند

 

فواد = تقلیب    ،    تقلیب = دگرگونی               داستانی از مثنوی مولانا





نوع مطلب : داستان و حکایت، 
برچسب ها : مثنوی، مولانا، مورچگان و نقاش،
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
تماس با ما
اللهم عجل لولیک الفرج
کسی نیامده جز او سر قرار خودش نشسته غرق تماشای شیعیان خودش چه انتظار عجیبی ست اینکه شب تا صبح کسی قنوت بگیرید به انتظار خودش
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات