The life
شنبه 1399/05/11 :: نویسنده : Mohammad H

#برگی_از_کتاب

عشق اگرچه می‌سوزاند، اما جلای جان نیز هست.

لحظه‌ها را رنگین می‌کند. سرخ.

خون را داغ می‌کند. آفتاب است. فراز و فرود جان.

کوهستانی افسانه‌ای‌ست هموار به ناهموار، ناهموار به هموار. کشف تازه‌ای از خود در خود.

ریشه‌هایی تازه در قلب به جنبش و رویش آغاز می‌کنند....

تا کی جای باز کند و بروید و بماند، چیزی ناشناخته است. خود را مگر در گم‌شدگی خود بازیابد.

چگونه اما عشق می‌آید؟ من چه می‌دانم؟

نسیم را مگر که دیده است؟

غرش رعد را چه کسی پیش از غرش شنیده است؟ چشم کدام سر، تاب باز نگاه آذرخش داشته است؟

از کجا می‌روید؟ در کجا جان می‌گیرد؟ در کدام راه پیش می‌رود؟ رو به کدام سوی؟ چه می‌دانم؟

دیوانه را مگر مقصدی هست؟ بگذار جهان برآشوبد!


#برگی_از_کتاب_کلیدر

#محمود_دولت_آبادی

ما را در پیام رسان ایرانی سروش پلاس دنبال کنید
https://sapp.ir/life_m23





نوع مطلب : شعر وجملات نغز، 
برچسب ها : محمود دولت آبادی، عشق، شعرکده، سروشپلاس، سروش پلاس،
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
تماس با ما
اللهم عجل لولیک الفرج
کسی نیامده جز او سر قرار خودش نشسته غرق تماشای شیعیان خودش چه انتظار عجیبی ست اینکه شب تا صبح کسی قنوت بگیرید به انتظار خودش
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic