The life
دوشنبه 1395/10/6 :: نویسنده : Mohammad H
جوانی محضر امام حسین (ع) رسید و گفت: «من مردی گناهکارم و نمی‌توانم خودم را در انجام گناهان باز دارم، مرا نصیحتی فرما .

امام حسین (ع) فرمودند: پنج کار را انجام بده و آنگاه هر چه می‌خواهی گناه کن .

اول :  روزی خدا را مخور و هر چه می‌خواهی گناه کن .

دوم : از حکومت خدا بیرون برو و هر چه می‌خواهی گناه کن .

سوم : جایی را انتخاب کن تا خداوند تو را نبیند و هر چه می‌خواهی گناه کن .

چهارم : وقتی عزرائیل (ع) برای گرفتن جان تو آمد او را از خود بران و هر چه می‌خواهی گناه کن .

پنجم : زمانی که مالک دوزخ تو را به سوی آتش می‌برد در آتش و . مشو و هر چه می‌خواهی گناه کن .

بحار الأنوار (ط - بیروت)، ج‏75، ص 126





نوع مطلب : داستان و حکایت، 
برچسب ها : داستان و حکایت، امام حسین ع، هرچه می خواهی گناه کن !!،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 1395/09/25 :: نویسنده : Mohammad H

دو برادر مادر پیر و بیماری داشتند. با خود پیمان بستند که یکی خدمت خدا کند و دیگری در خدمت مادر بیمار باشد. برادری که پیمان بسته بود خدمت خدا کند به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و آن دیگری در خانه ماند و به پرستاری مادر مشغول شد.

چندی که گذشت برادر صومعه نشین مشهور عام و خاص شد و از اقصی نقاط دنیا ، عالمان و عرفا و زهاد به دیدارش شتافتند و آن دیگری که خدمت مادر می‌کرد فرصت همنشینی با دوستان قدیم هم را نیز از دست داد و یکسره به امور مادر می‌پرداخت.

برادر صومعه نشین کم کم به خود غره شد که خدمت من ارزشمندتر از خدمت برادر است چرا که او در اختیار مخلوق است و من در خدمت خالق ، و من از او برترم!

همان شب که این کلام در خاطر او بگذشت ، پروردگار را در خواب دید که وی را خطاب کرد و گفت: «برادر تو را بیامرزیدم و تو را به حرمت او بخشیدم.

برادر صومعه نشین اشک در چشمانش آمد و گفت: «خداوندا ، من در خدمت تو بودم و او به خدمت مادر ، چگونه است مرا به حرمت او می‌بخشی ، آنچه کرده‌ام مایه رضای تو نیست؟!

ندا رسید : آنچه تو می‌کنی ما از آن بی‌نیازیم ولی مادرت از آنچه او می‌کند ، بی‌نیاز نیست. تو خدمت بی‌نیاز می‌کنی و او خدمت نیازمند . بدین حرمت ، مرتبت او را از تو فزونی بخشیدیم.





نوع مطلب : شعر وجملات نغز، 
برچسب ها : خدمت به نیازمند، کمک به پدر و مادر، احترام به والدین، داستان و حکایت،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 1395/09/16 :: نویسنده : Mohammad H

جوانی به حکیمی گفت : وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طوری بود که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده است. وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند. وقتی ازدواج کردیم، خیلی‌ها را از او زیباتر یافتم. چند سالی را که را با هم زندگی کردیم، دریافتم که همه زن‌ها از همسرم بهتراند .

حکیم گفت: آیا دوست داری بدانی از همه این‌ها تلخ‌تر و ناگوارتر چیست؟

جوان گفت: آری.

حکیم گفت: «اگر با تمام زن‌های دنیا ازدواج کنی، احساس خواهی کرد که سگ‌های ولگرد محله شما از آن‌ها زیباترند.

جوان با تعجب پرسید: «چرا چنین سخنی می‌گویی؟

حکیم گفت: چون مشکل در همسر تو نیست. مشکل اینجا است که وقتی انسان قلبی طمع‌کار و چشمانی هیز داشته باشد و از شرم خداوند خالی باشد، محال است که چشمانش را به جز خاک گور چیزی دیگر پر کند. آیا دوست داری دوباره همسرت زیباترین زن دنیا باشد؟

جوان گفت: «آری

           حکیم گفت: «مراقب چشمانت باش .





نوع مطلب : داستان و حکایت، 
برچسب ها : مراقب چشم های خود باشید، داستان و حکایت،
لینک های مرتبط :
جمعه 1395/09/5 :: نویسنده : Mohammad H

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان!»

شیطان لبخند زد.

پرسیدم: «چرا می‌خندی؟ »

پاسخ داد: « از حماقت تو خنده‌ام می‌گیرد.»

پرسیدم: «مگر چه کرده‌ام؟»

گفت: «مرا لعنت می‌کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده‌ام»

با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می‌خورم؟ »

جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده‌ای. نفس تو هنوز وحشی است. او تو را زمین می‌زند . »

پرسیدم: «پس تو چه کاره‌ای؟ »

پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز »





نوع مطلب : داستان و حکایت، 
برچسب ها : داستان و حکایت، لعنت بر شیطان،
لینک های مرتبط :
جمعه 1395/08/21 :: نویسنده : Mohammad H

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.

از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختی در گرفت،

خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را كه چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.

دید نزدیك است كه بیفتد و دست و پایش بشكند. در حال مستاصل شد...

از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت:  ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.

قدری باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا كرده و خود را محكم گرفت.
گفت:

ای امام زاده خدا راضی نمی شود كه زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی.

نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...

قدری پایین تر آمد. وقتی كه نزدیك تنه درخت رسید گفت:
ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می كنی؟ آنهار ا خودم نگهداری می كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو می دهم.

وقتی كمی پایین تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم كه بی مزد نمی شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.

وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت:

مرد حسابی چه كشكی چه پشمی؟

ما از هول خودمان یك غلطی كردیم غلط زیادی كه جریمه ندارد.

منبع : كتاب كوچه از احمد شاملو

پی نوشت : نگاهی به وقایع روزمره و زندگی خودمان بیندازیم و ببینیم چه مقدار ما نیز چنین رفتاری با خدای خود انجام می دهیم و در وقت گرفتاری و نیاز دست به دعا برده ، نذر و نیاز و عبادت می کنیم و در وقت گشایشِ کار ، خدا را فراموش کرده سرگرم دنیای فانی می شویم .





نوع مطلب :
برچسب ها : چه کشکی چه پشمی، احمد شاملو، داستانی از کتاب کوچه، داستان و حکایت،
لینک های مرتبط :
جمعه 1395/07/23 :: نویسنده : Mohammad H

یه روز داخل مترو صندلیم رو به یک پیرمرد نورانی دادم. در حقم دعا کرد و گفت: «جوان دعا می‌کنم پیر شی اما هیچ وقت نوبتی نشی.

سوال کردم : حاجی نوبتی دیگه چیه ؟

گفت:  فردا که از کار افتاده شدی و قدرت انجام کارهای عادی روزانه‌ات رو نداشتی، بین بچه‌هات به خاطر نگهداریت دعوا نشه که امروز نوبت من نیست و نوبت تو هست.

 

پی نوشت : چه بسیارند کسانی که به هنگام نوشتن و یا خواندن اینگونه داستانها ، خود را  مبرا از این رفتارها می پندارن ولی در عمل  دچار بی توجهی یا کم توجهی به پدر و مادر و یا سالمندان هستند .





نوع مطلب : داستان و حکایت، 
برچسب ها : داستان و حکایت، نوبتی نشی، احترام به سالمندان،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 1393/05/19 :: نویسنده : Mohammad H

موسى علیه السلام و شیطان :

روزى شیطان نزد حضرت موسى علیه السلام آمد و گفت : تو پیامبر خدا هستى و من از مخلوقات گنه كار خدا مى باشم و مى خواهم توبه كنم ، تو از خدا بخواه تا توبه ام را بپذیرد.
موسى پذیرفت و براى او دعا كرد، خداوند فرمود: اى موسى ، شفاعت تو را در حق او مى پذیرم ، به او بگو كه بر قبر حضرت آدم سجده كند تا توبه اش ‍ را بپذیرم . موسى علیه السلام با شیطان ملاقات كرد و گفت : با سجده بر قبر آدم توبه ات پذیرفته مى شود.
شیطان گفت : من بر آدم ، در وقتى كه زنده بود سجده نكردم ، اینك چطور بر قبر او كه مرده است سجده كنم ، هرگز چنین نخواهم كرد .

آنگاه گفت : اى موسى ! تو بخاطر آنكه شفاعت مرا نزد خدا نمودى حقى بر گردنم پیدا كرده اى ، من به تو نصیحت مى كنم كه در سه جا مواظب من باش ‍ تا هلاك نشوى .
اول : به هنگام غضب ، كه روح من در آن هنگام در قلب تو و چشم من در چشم تو مى باشد.
دوم : در جنگها، زیرا در آن هنگام من رزمندگان را به یاد زن و بچه و خویشان و اقوامش مى اندازم تا پشت به جبهه كرده و بگریزند.

سوم : هیچگاه با زن نامحرم در یك جا ننشین كه من بین تو و او وسوسه خوهم نمود

شنیدنیهاى تاریخ ص 258 - محجة البیضاء 5/ 59

 گزیده ای از كتاب یكصد موضوع 500 داستان       مؤ لف : سید على اكبر صداقت





نوع مطلب : داستان و حکایت، 
برچسب ها : داستان و حکایت، موسی و شیطان، علی اکبر هدایت،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
تماس با ما
اللهم عجل لولیک الفرج
کسی نیامده جز او سر قرار خودش نشسته غرق تماشای شیعیان خودش چه انتظار عجیبی ست اینکه شب تا صبح کسی قنوت بگیرید به انتظار خودش