The life
پنجشنبه 1398/08/16 :: نویسنده : Mohammad H

روباه گفت:

کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی.

اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی

من از ساعت سه تو دلم قند آب می شود

و هر چه ساعت جلوتر برود

بیش تر احساس شادی و خوش بختی می کنم.

ساعت چهار که شد

دلم بنا می کند شور زدن و نگران شدن.

آن وقت است که قدر خوشبختی را می فهمم!

امّا اگر تو وقت و بی وقت بیایی

من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟!

هر چیزی برای خودش رسم و رسومی دارد.


برگی از کتاب شازده کوچولو

آنتوان دوسنت اگزوپری





نوع مطلب : شعر وجملات نغز، داستان و حکایت، 
برچسب ها : شازده کوچولو، برگی از کتاب، شعرکده در سروش پلاس،
لینک های مرتبط :
با سلام خدمت دنبال کنندگان گرامی شعرکده با توجه به ایجاد قابلیت مشاهده کانلهای سروش در بستر اینترنت بنا شد که آدرس آن را خدمت شما ارائه دهیم گرچه برخی از اشعار کانال در وبلاگ قرار می گیرند ولی آرشیو اصلی شعرها در کانال سروش قرار می گیرد لذا آدرس سروش شعرکده بروی بستر اینترنت در زیر جهت استفاده شما عزیزان قرار می گیرد.
https://what.sapp.ir/life_m23






ما را در پیام رسان ایرانی سروش  دنبال کنید 

با توجه به فیلتر شدن تلگرام با شناسه همیشگی ما را در پیام رسان ایرانی سروش دنبال کنید 

https://sapp.ir/life_m23





نوع مطلب : شایعات، آموزش اکسل Excel، حسابداری، امام زمان (عج)، داستان و حکایت، شعر وجملات نغز، با هم بخندیم، 
برچسب ها : سروش، شعرکده، سروش پلاس،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 1395/10/6 :: نویسنده : Mohammad H
جوانی محضر امام حسین (ع) رسید و گفت: «من مردی گناهکارم و نمی‌توانم خودم را در انجام گناهان باز دارم، مرا نصیحتی فرما .

امام حسین (ع) فرمودند: پنج کار را انجام بده و آنگاه هر چه می‌خواهی گناه کن .

اول :  روزی خدا را مخور و هر چه می‌خواهی گناه کن .

دوم : از حکومت خدا بیرون برو و هر چه می‌خواهی گناه کن .

سوم : جایی را انتخاب کن تا خداوند تو را نبیند و هر چه می‌خواهی گناه کن .

چهارم : وقتی عزرائیل (ع) برای گرفتن جان تو آمد او را از خود بران و هر چه می‌خواهی گناه کن .

پنجم : زمانی که مالک دوزخ تو را به سوی آتش می‌برد در آتش و . مشو و هر چه می‌خواهی گناه کن .

بحار الأنوار (ط - بیروت)، ج‏75، ص 126





نوع مطلب : داستان و حکایت، 
برچسب ها : داستان و حکایت، امام حسین ع، هرچه می خواهی گناه کن !!،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 1395/09/16 :: نویسنده : Mohammad H

جوانی به حکیمی گفت : وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طوری بود که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده است. وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند. وقتی ازدواج کردیم، خیلی‌ها را از او زیباتر یافتم. چند سالی را که را با هم زندگی کردیم، دریافتم که همه زن‌ها از همسرم بهتراند .

حکیم گفت: آیا دوست داری بدانی از همه این‌ها تلخ‌تر و ناگوارتر چیست؟

جوان گفت: آری.

حکیم گفت: «اگر با تمام زن‌های دنیا ازدواج کنی، احساس خواهی کرد که سگ‌های ولگرد محله شما از آن‌ها زیباترند.

جوان با تعجب پرسید: «چرا چنین سخنی می‌گویی؟

حکیم گفت: چون مشکل در همسر تو نیست. مشکل اینجا است که وقتی انسان قلبی طمع‌کار و چشمانی هیز داشته باشد و از شرم خداوند خالی باشد، محال است که چشمانش را به جز خاک گور چیزی دیگر پر کند. آیا دوست داری دوباره همسرت زیباترین زن دنیا باشد؟

جوان گفت: «آری

           حکیم گفت: «مراقب چشمانت باش .





نوع مطلب : داستان و حکایت، 
برچسب ها : مراقب چشم های خود باشید، داستان و حکایت،
لینک های مرتبط :
جمعه 1395/09/12 :: نویسنده : Mohammad H

روزى حضرت عیسى (ع) از صحرایى می‌گذشت. در راه به عبادتگاهى رسید که عابدى در آنجا زندگى می‌کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام جوانى که به کارهاى زشت و ناروا مشهور بود از آنجا گذشت. وقتى چشمش به حضرت عیسى (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند و همان جا ایستاد و گفت: «خدایا من از کردار زشت خویش شرمنده‌ام. اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟ خدایا! عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر .

مرد عابد تا آن جوان را دید سر به آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناهکار محشور مکن .

در این هنگام خداى برترین به پیامبرش وحى فرمود که به این عابد بگو: «ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با این جوان محشور نمی‌کنیم، چرا که او به دلیل توبه و پشیمانى ، اهل بهشت است و تو به دلیل غرور و خودبینى، اهل دوزخ .

منبع: غزالى، محمد، کیمیاى سعادت، ج ۱، ص ۱۰۵





نوع مطلب : داستان و حکایت، 
برچسب ها : داستان و حکایات، غزالی، کیمیای سعادت، توبه و پشیمانی، غرور و خودبینی،
لینک های مرتبط :
جمعه 1395/09/5 :: نویسنده : Mohammad H

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان!»

شیطان لبخند زد.

پرسیدم: «چرا می‌خندی؟ »

پاسخ داد: « از حماقت تو خنده‌ام می‌گیرد.»

پرسیدم: «مگر چه کرده‌ام؟»

گفت: «مرا لعنت می‌کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده‌ام»

با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می‌خورم؟ »

جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده‌ای. نفس تو هنوز وحشی است. او تو را زمین می‌زند . »

پرسیدم: «پس تو چه کاره‌ای؟ »

پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز »





نوع مطلب : داستان و حکایت، 
برچسب ها : داستان و حکایت، لعنت بر شیطان،
لینک های مرتبط :
جمعه 1395/07/23 :: نویسنده : Mohammad H

یه روز داخل مترو صندلیم رو به یک پیرمرد نورانی دادم. در حقم دعا کرد و گفت: «جوان دعا می‌کنم پیر شی اما هیچ وقت نوبتی نشی.

سوال کردم : حاجی نوبتی دیگه چیه ؟

گفت:  فردا که از کار افتاده شدی و قدرت انجام کارهای عادی روزانه‌ات رو نداشتی، بین بچه‌هات به خاطر نگهداریت دعوا نشه که امروز نوبت من نیست و نوبت تو هست.

 

پی نوشت : چه بسیارند کسانی که به هنگام نوشتن و یا خواندن اینگونه داستانها ، خود را  مبرا از این رفتارها می پندارن ولی در عمل  دچار بی توجهی یا کم توجهی به پدر و مادر و یا سالمندان هستند .





نوع مطلب : داستان و حکایت، 
برچسب ها : داستان و حکایت، نوبتی نشی، احترام به سالمندان،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
تماس با ما
اللهم عجل لولیک الفرج
کسی نیامده جز او سر قرار خودش نشسته غرق تماشای شیعیان خودش چه انتظار عجیبی ست اینکه شب تا صبح کسی قنوت بگیرید به انتظار خودش